تبليغاتX
غبارآلوده مهروماه...زمستان است
یکشنبه سی ام تیر 1387
مواهب و مصائب آمدن و نيامدن خاتمی
1-اين روز ها انتخابات رياست جمهوري سال آينده مهمترين مشغله ذهني اصلاح طلبان است  و هر فرد و گروه و حزبي تا آنجا كه بتواند سعي در تحليل شرائط فعلي و ارائه " ظاهرا" راهكار هايي براي حضور و پيروزي در اين انتخابات ، دارد . در طرف ديگر اما راستگرايان خيالي آسوده تر دارند. براي آنها اگر چه دولتداري احمدي نژاد ، قاليباف ، حداد ، لاريجاني و شايد چند نفر ديگر، داراي تفاوت هايي است ، اما مهم آن است كه براي انتخابات سال آينده " نفر" كم ندارند ، تا سراغ برگ هاي بازي شده شان بروند  و از اين افراد هر كه را  هم در كسوت رياست جمهوري بنشانند برايشان مبارك است از آنجا  كه مهم،در درجه اول حذف تفكر اصلاح طلبي  از عرصه اداره كشور است .
2-بزرگ ترين مسئله ي مجموعه اصلاحات اما ، هنوز حضور يا عدم حضور محمد خا تمي در عرصه انتخابات آينده است . اينكه آمدن خا تمي مواهب زيادي براي اصلاح طلبان و مردم دارد ، اصلي است بديهي و قابل پذيرش ،كه چندان نيازي به شرح و تفصيل ندارد . اما منطق حكم مي كند معايب حضور خا تمي  ، از نياز اصلاحات به تفكري تازه تا كاستي ها و كمبود هاي دولت  هشت ساله خا تمي و غيره هم، به صورتي آشكار بيان و بررسي شود.بر همين اساس اين نوشتار سعي بر آن دارد كه به دو آفت باالفعل  ورود مجدد خاتمي ، و ضربات ناشي از آن بر پيكره كم رمق اصلاحات،  توجهي ويژه داشته باشد.
3-حضور مجدد خاتمي در انتخابات  طرفداران زيادي دارد . طرفداراني كه منطق خود را به طور كلي بر تغيير شرايط موجود استوار كرده ند. از نظر آنان اين تنها خاتمي و شور ناشي از ورود خاتمي و راي به خاتمي است كه مي تواند در برابر حاكميت يك دست و امداد هاي غيبي به راستگرايان ، تفكري متفاوت را بر قدرت بنشاند . اما مشكل اينجاست كه هرچه بيشتر در گفته ها و منطق اين دوستان تمركز كنيم،بيشتر از هر زمان ديگر نشانه هايي از عدم واقع گرايي،بي برنامه گي و عافيت طلبي وعلاقه ي بيش از اندازه به قدرت ديده مي شود.قطعا با حضور خاتمي اءتلاف اصلاح طلبان بهتر و زودتر از هر زمان به دست مي آيد.ولي آيا با اين روش ،حتي در صورت پيروزي مي توان آينده ي خوشي براي مجموعه اصلاح طلبان متصور بود؟
با تمامي احترام به خاتمي و بزرگواريش -كه حتي جناح مخالف را هم به اذعان واداشته است-حضور مجدد وي ادامه داستان غم آلود و نااميد كننده اصلاح طلباني است كه پاياني جز شكست اصلاحات و نا اميدي مردم نداشت و نخواهد داشت.شكستي كه اين بار از دو ناحيه رخ مي دهد:شكست اول،شكست چندباره ائتلافي است كه قرار است با نام اصلاحات، زيبايي كار جمعي در راستاي منافع ملي را به رخ بكشد.اگر چه حضور مجدد خاتمي ائتلاف نانوشته اي را رغم مي زند كه حتي مي تواند منجر به پيروزي گسترده اي شود اما اين ماجراي "دموكراسي در لفظ" و "ناتواني از دموكراتيك عمل كردن " و در يك كلام "حرف درماني" تا چه زماني بايد ادامه پيدا كند؟ وتا چه زمان اصلاح طلباني كه در داخل كشور مناديان دموكراسي و تساهل و تسامح هستند نبايد بتوانند در جمع خود و با توجه به نظرات جامعه،كانديداي واحدي معرفي كنند كه هم مورد تاييد جامعه باشد و هم مورد اطمينان تمامي گرو ه هاي تحول خواه و اصلاح طلب؟و اگر امروز و در شرايطي كه همه چاره كار را اصلاح كشور مي دانند،نتوانند اين كار را كنند آيا ديگر زماني براي احياي گرماي اصلاح از آتشي خاكستر شده باقي مي ماند؟و  با نهايت تاسف عامل تاخير اندازنده و اصلاح منش اصلاح طلبان را به سالهاي بعد، موكول كننده، همچنان،حضور خاتمي است.
4-شكست ديگر اما،خاطره تلخ نااميدي اميد هاي بجا و نابجاي مردم،از هشت سال حاكميت تفكر اصلاح طلبي بر كشور است.اگرچه امروز گروهي سعي در القاي اين نكته دارند كه خرداد هشتاد و هشت"مي تواند" خرداد هفتاد و شش باشد،شواهد چند انتخابات گذشته نتايج بدبينانه تري را نشان مي دهند.واقعيت آنست كه جامعه امروز بيش از آنكه شبيه به يازده سال قبل باشد ،احتمالا همچنان شباهت به تير هشتاد و چهار دارد. و اين زماني است كه هر روزه دلها بيش از آنكه در گروي توسعه سياسي ومدني و فرهنگي باشد،به غلط،در فكر قيمت اجناس و شهريه دانشگاه و اجاره خانه و... است و اتفاقا پاشنه آشيل تفكر خاتمي همينجاست. در حاليكه رقيب ثروت و قدرت دارد،او حتي اگر بخواهد  هم ديگر نمي تواند مردم را با حتي وعده "اقتصاديبهتر" به سمت اصلاحات بكشاند.
5-اينكه اصلاح طلبان در چند انتخابات اخير شكست خورده اند بر همگان واضح است
و دليل اصلي آن نيز همانطور كه بزرگان اصلاحات به آن اذعان دارند،حضور نيافتن عده ي زيادي از مردم در پاي صندوقهاي راي است.كه هم مي تواند ناشي از عملكرد هشت ساله دولت اصلاحات و هم رفتار  دوگانه اصلاح طلبان در برابر بي قانوني هاي انتخاباتي باشد.اما سوال آخر اينجاست،كه حضور مجدد خاتمي در انتخابات چگونه و با چه برنامه اي ( و حتي چه تضميني) مي تواند جمعيت قابل توجه ناراضيان طبقه پايين جامعه را ،كه در چند ساله اخير آرايشان به اردوگاه راستگررايي سريزير شده است، را
متقاعد به شركت در انتخابات و راي مجدد به اصلاح طلبان كند؟از طرفي روشنفكران ناراضي و دانشجويان منتقد، به عنوان نيروهاي اصلي برپاكننده خرداد هفتاد و شش،ميل چنداني به حضور مجدد خاتمي ندارند.زيرا از يكطرف نمي توانند مانند احزاب اصلاح طلب ميانه روي "امتحان پس داده" را در برابر راستروي راديكال برگزينند واز طرفي خاطرات چندان خوشي از دولت پراميد و آرزوي اصلاحات ندارند.
مگر اينكه اصلاح طلبان براي رسيدن دوباره به قدرت نيازي به محذوفان (تحريميان)احساس نكنند كه با توجه به امدادهاي گاه و بيگاه به اصولگرايان، قدرت گرفتن دوباره اصلاحات بدون در نظر گرفتن وجود ناراضيان،خوابي بيش نيست.
 
 
 
 
 
خسرو شکیبایی مرد.به همین راحتی.دیگر نمی توانم بغض هایش را ببینم.صدایش هم دیگر تکانم نمی دهد.نگاهش دیگر آتش نخواهد زد و باز بغض هایش و بغض هایش...هی!هی !هی!گریه لعنتی حالا کجایی که می خواهمت؟
+ نوشته شده توسط فرهاد شکیبا
سه شنبه یازدهم تیر 1387
سه ماه و یک روز
1-مصاحبه سوسن شریعتی با احسان به نظرم یکی از بهترین مطالب چند ماه اخیر شهروند بود.نه از این نظر که برادر و خواهر حرفهای خیلی تندی زده اند و یا سیستم را به چالش کشیده اند.چیزی که من در این مصاحبه می بینم که در خیلی نوشته ها و گفتگوها نیست(هر چند احتمال اینکه من کلن در اشتباه باشم هم کم نیست)صداقت مصاحبه شونده است.احسان شریعتی بعد از این همه سال در غرب لیبرال نفس کشیدن هنوز با شهامت فریاد می زند که سوسیالیست است.و از آن جالبتر اینکه مثل دوستان دوم خردادی مان بعد از سی سال استحاله نشده تا آرمانگرا بودن را با مصلحت اندیشی های عجیب و غریب عوض کند.احسان در عین نزدیکی ظاهری به اصلاح طلبان مذهبی به شدت از آنان دور است.او هنوز دلشیفته گرامشی و لوگزامبورگ است و سر در گرو سوسیالیسم دموکراتیک دارد.ممکن است کاملا در اشتباه باشد.ممکن است سی سال دوری از ایران خیلی چیزها را از یادش برده باشد.ممکن است مثل شریعتی بزرگ،در توهم سوسیالیسم زندگی کند. ممکن است از چپ گرایی او هم تفکر اقتدارگرایانه دیگری سر بر آورد.و خیلی ممکنهای دیگر.ولی برای من هنوز هم یک چیز مهم است.اینکه احسان شریعتی نان به نرخ روز نیست که اگر بود الان در همین مملکت گل و بلبل خودمان کاسبی ای با نام پدرش بهم زده بود.عقیده اش را صراحتا اعلام می کند و به آن ایمان دارد حتی اگر حقیقت، دیدن واقعیت را برایش سخت کرده باشد.

۲-نوع برخورد اصلاح طلبان با پدیده ای به نام پالیزدار خیلی جالب بود.همان کسانی که چند سال پیش هاشمی را دشمن اصلی "جنبش اصلاحات دموکراتیک مردم ایران"می دانستند امروز وضعیتی متفاوت دارند و در بهترین وضعیت در بربر موج پالیزدار سکوت کرده اند و  عده زیادی هم البته هماواز با حاکمیت سنتی او را می کوبند.این رفتار نشانه خیلی چیزهاست. مثلا اینکه اصلاح طلبان دیگر حضور خود در قدرت را نه در صندوق رای که در قدرت هاشمی و وزن او در هییت حاکمه می بینند.و همین است که روز به روز مردم را به درستی  از اصلاح طلبان دور و به غلط از اصلاح نا امید می کند.آیا واقعا اصلاح طلبان اینها را نمی فهمند؟

۳-یکی از دوستان همیشه جدی ام در مورد وقایع دانشگاه زنجان نظر جالبی داشت.می گفت اگر دانشجویان تحکیمی کمی بیشتر صبر می کردند تا کار حاج آقا مددی با دخترک بیچاره به جاهای باریک تر بکشد(البته نه خیلی باریک... فقط کمی باریکتر از وضعیت موجود!) و سس حاج آقا را بدون شلوار از اتاقش بیرون می آوردند، وزیر علوم اینقدر پررو نمی شد که بگوید جرمی ثابت نشده است.البته این هم روشی است!

۴-این روزها که می گذرد/ شادم/این روزها که می گذرد/شادم/که می گذرد این روزها.امروز سه ماه و یک روز از آخرین نوشته ام می گذرد.در این مدت حتی اگر سعی کرده ام که به نوشتن فکر نکنم باز نمی شودو البته خواندن وبلاگهای دیگران که بریم مهمتر از نوشتن است.خیلی عادت کرده ام.الان که دارم می نویسم مثل معتادی هستم که به زور ترکش داده اند ولی باز برگشته و مشغول سفر به فضاست! و چه لذتی دارد بعد از سه ماه و یک روز دست به کیبورد نزدن بخواهی بنویسی. دوست دارم مانیتور و کیبورد را بغل بگیرم!..عجب!این وبلاگ فکسنی هم برای خودش عالمی دارد.

+ نوشته شده توسط فرهاد شکیبا
شنبه دهم فروردین 1387
درباره تحریم انتخابات

"چرا تا امروز تحريم انتخابات با اقبال عموم مردم مواجه نشده است؟" "چرا با اين همه فشارهاي اقتصادي هنوز هم مردم راي مي دهند؟".به طور قطع پرسشهايي از اين دست مهمترين مسيله كساني است كه دم از تحريم انتخابات مي زنند و تغيير را در تحريم مي جويند.به اين معنا كه چرا نيروهاي دموكراسي خواه و اقتدار طلب _ كه در باره تحريم هم راي دموكراسي خواهان هستند _ تا به حال بهره اي از اين اعتراض مسالمت آميز مدني نبرده اند و كامي از نتايج آن نگرفته اند.در آغاز اين واقعيت مهم به نظر مي رسد كه  در تمامي انتخاباتهاي درون ايران بعد از انقلاب كه گروهي تحريم و راي ندادن را توصيه كرده اند و مي كنند،و با وجود دستكاريها در شمارش آرا،اين توده مردم هستند كه در روز انتخابات پاي صندوقها مي روند و كار محافظه كاران را براي يالا بردن آمار و اعلام درصد مشاركت مردم،راحتتر مي كنند وعملا نسخه تحريم را يكي دوسال ديگر مي پيچند.پس چاره آنست كه قبل از هر كار به تحليل چرايي رفتار مردم با پروژه(يا پروسه؟)تحريم انتخابات پرداخته شود.به طور كلي درباره نوع  برخورد مردم با تحريم مي توان چند احتمال زير را بررسي كرد كه به طور حتم عمل مردم در روز انتخابات معجوني است از همه اين احتمالات:

الف-اولين احتمال_كه به عقيده من محتمل ترين آنهاست_ مي تواند درباره شناخت مردم از تحريم انتخابات به عنوان اعتراضي آرام و در عين حال جدي،باشد."شايد" اصولا توده ي مردم هنوز چيزي از تحريم انتخابات غير رقابتي و آزاد نشنيده باشند.عوامل ايجاد كننده آنرا ندانند و نتايج آنرا هم نشناسند.واقعيت اينست كه ايران كشوري است جهان سومي كه فقر مطالعه در آن بيداد مي كند.اينترنت و مطبوعات آزاد عملا وجود ندارند و فقدان احزاب واقعي و غير وابسته به قدرت كه بتوانند گاها مردم را آگاه كنند وضعيت را وخيم تر كرده است.از طرفي تحريم هاي بين المللي هم اين جهل همگاني را دامن زده است.در چنين شرايطي چگونه مي توان از مردمي كه امروزه جز گراني و بيكاري و پول به چيزي ديگر فكر نمي كنند انتظار داشت معناي تحريم را بدانند و "آگاهانه" آنرا به كار گيرند؟

ب-با فرض مردود دانستن گزينه اول،احتمال دوم مي تواند اين باشد كه مردم معناي تحريم را مي دانند ولي به دلايلي آنرا به كار نمي گيرند.مثلا "شايد" مردم راي ندادن و تحريم را بي خاصيت و يا باعث بدتر شدن اوضاع ميدانند و اگر چه تحريم را مي فهمند ولي آگاهانه آنرا به دلايلي چون ترس از  خانه نشين شدن و همچنين علاقه زياد به مشاركت سياسي،به كار نمي برند.از طرفي تبليغات گسترده صدا و سيما هم به اين موضوع دامن ميزند كه به عنوان مثال شركت نكردن مردم در سرنوشت خود پاي بيگانه را به كشور باز مي كند و اينجاست كه ميهن پرستي و ناسيوناليسم  بر خلاف اوايل انقلاب كه كفر بود و ضديت با خدا و پيامبر،مردم را به پاي صندوقها مي كشاند.پس با وجود همه بدبختيها و مشكلات براي اينكه يد بيگانه به خانه پدري نرسد باز هم بايد راي  داد.همچنين واقعيت ديگر اينست كه  هنوز بسياري مردم_ اغلب بافت سنتي و روستا نشينان و سنت دوستان_ دل در گرو اين نوع حاكميت و قدرت دارند.

ج-احتمال سوم اين است كه هر چند مردم ميدانند راي ندادن چيست و براي چه هدفي است و آنرا هم روش مناسب در جهت تغيير و بهبود اوضاع به حساب مي آورند،ولي عملا" نمي توانند" راي ندهند.در واقع بسياري از راي دهندگان دلي خوشي از اوضاع موجود  ندارند اما با توجه به سيطره دولت در تمام زندگي و جامعه نمي توانند هزينه "مهر نخوردن شناسنامه" را متحمل شوند زيرا همواره و براي تمام ايرانيان احتمال گذر پوست از دباغ خانه وجود دارد!

پس در نهايت و با توجه به موارد ذكر شده مي توان موارد زير را براي بررسي چرايي رفتار مردم با انتخابات مدنظر قرار داد:

1-مشكل اساسي نه مردم و شركتشان در انتخابات،كه گروه هاي حامي عدم شركت و تحريم هستند. تا عدم شفافيت اين گروه ها و افراد در توصيه راي ندان مردم برطرف نشود شركت مردم همواره به قدرت مشروعيت مي بخشد.به اين معنا كه در اين چندين سال مردم آنقدر كه از تحريم شنيده اند از دلايل تحريم نشنيده اند.بايد به روشني مشخص شود هدف از راي ندادن چه خواهد بود؟هدف، تاديب قدرت است يا تغيير آن؟چرا بايد تحريم و انفعال(ظاهري) را به شركت و اصلاح ترجيح داد؟چگونه تحريم كه به اقتدار بيشتر اقتدارطلبان(در ظاهر) مي انجامد،مي تواندمنجر به وضعيتي بهتر از دموكراسي و حقوق بشر در كشور شود؟اين همه را هنوز  "عامه مردم" به هيچ وجه نمي دانند.

2-گروه هاي موافق تحريم،كه همواره قدرت را به دستكاري و تقلب در اتخابات متهم مي كنند چگونه و با چه ضمانتي،تضمين مي كنند در صورت  عدم شركت عامه مردم ،حكومت صادقانه به عدم شركت و عدم مشروعيت خود اقرار كند؟به فرض محال که حاکمیت این کار احمقانه را انجام دهد بعد گام بعدی مخالفان چه خواهد بود؟

3-معناي انسداد سياسي چيست؟امروزه انسداد نه فقط از طرف قدرت اعمال مي شود بلكه به وضوح آنرا در نظرات گروه هاي مخالف هم مي بينيم. به عقيده من معناي انسداد اينست كه براي تحريميان راهي جز تحريم باقي نمانده است و اگر هم مانده است يا هزينه دارد يا  به فعاليتهاي دموكراتيك در  درون جامعه نياز دارد كه در هر دو حالت آقايان هميشه در موضع تحريم،ناتوان از انجامش هستند..از اين نظر و با منطق عمده تحريميان، يا بايد در هر انتخابات و با هر شرايط زماني  شركت نكرد و يا شركت كرد و به خيانت و كوته فكري و وطن فروشي متهم شد!پس تحريم بايد تاكتيك باشد و نه استراتژي.

4 موافقان راي ندادن بايد تحريم را از يك فرآيند عمومي و سياسي به يك پيشنهاد شخصي و اخلاقي تقليل دهند.بدين معنا كه افراد را نبايد با توجيه تغيير اقتدارگرايان و سرنگوني حاكميت از مشاركت بازداشت بلكه مي توان عدم شركت در انتخابات ناسالم،غير دموكراتيك  را به افراد پيشنهاد داد تا شخص طي تصميمي اخلاقي و شخصي از شركت در فرآيندي از پيش تعيين شده سر باز زند. بديهي است كه براي محقق شدن اين تصميم ابتدا بايد اخلاق را در جامعه منحط امروزي زنده كرد.كاري كه در ايران امروز از هر تغيير ساختاري دشوارتر خواهد بود.

 

 

+به نظرم بهترین موقع برای صحبت درباره تحریم بعد از انتخابات است.این درست نیست که تا چند روز به انتخابات از گل و بلبل صحبت کنیم و یکدفعه شب انتخابات همه باهم نوای تحریم سر دهیم.این درست مثل حمایت اصلاحات از هاشمی بود در شب سوم تیر.از الان باید شروع کرد.به هر حال تحریم دم دست ترین ابزار تغییر است.

 

خواندني ـ همدلي از همزباني خوشتر است ـ آرش بهمني  +

+دوباره عید شدونمی دانم چرا اینجوری است.چقدر عید است.چقدر مردم هم را می بوسند.چقدر مردم اینطرف و آنطرف می روند.شیرینی می خورند.به هر حال چاره ای نیست...نوروز مبارک ولی هیچ امیدی ندارم.اصلا این روزها آخر ناامیدی هستم.حال هیچی ندارم.سال جدید احتمالا فرهنگ بسته تر می شود و اقتصاد متورم تر.من به بیکاری نزدیکتر می شوم.نان گران می شود.با تاکسی دیگر اصلا نمی صرفد جایی رفت.سنتوری ها بیشتر می شوند.یادعلی ها افزایش می یابند و مردم هی شیرینی می خورند.انگار ویار کرده اند.خدا کند بچه مان که نمی دانم کی می آید مثل سی سال قبل ناقص نیاید...من هم می روم شیرینی کوفت کنم.والسلام.

 

+ نوشته شده توسط فرهاد شکیبا
دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386
"به اصلاح طلبان،با عشق و نفرت" یا "اتفاق خودش نمی افتد!"

هدف، حذف اصلاح طلبي وهرگونه تفكري است كه در دايره تنگ مهرورزي و اصولگرايي نگنجد.خواه اين تفكر از مشاركت و مجاهدين انقلاب و روشنفكران ديني باشد و خواه از اعتماد ملي وكارگزاران.مخالف،مخالف است و تازگي ها منتقد هم مخالف است و بايد حذف شود.محافظه كار اما باهوش تر از آنست كه يكدفعه و ناگهاني اقدام به پاكسازي كند و فاجعه بيافريند.پروژه حذف، يك پروسه است و بنابر شرايط در هر اتفاق خاصي(مانند انتخابات)يك مرحله از آن انجام مي شود.تا امروز مراحل حذف مشاركت و مجاهدين انقلاب تا درصد قابل توجهي با موفقيت انجام شده است.واينك نوبت به اعتماد ملي است كه کم کم طعم گس غيرخودي بودن و حذف را بچشد.كارگزاران و هاشمي گويا هنوزجايشان محكمتر است.هر چند كه هر از چند گاهي طوفاني مي گيرد و اين درخت تناور را كه با پول و سرمايه رشد كرده است تكاني مي دهد و ريشه اش را بيرون مي كشد.شهامت ساختن اين همه طوفان را هم كسي جز رييس جمهور ندارد.كه اگر رقيب سرمايه و ثروت دارد اوسپاه دارد و قدرت.

هدف حذف اصلاح طلبي است و حذف خود داستاني تكراري دارد كه بازخواني آن نه فقط محافظه كار را خوش نمي آيد بلكه يقه اصلاح طلب را هم خواهد گرفت.همانهايي كه در "انقلاب مردم ايران"سران رژيم گذشته را بي گناه و با گناه،بي محاكمه و با محاكمه و ناعادلانه و عادلانه به سراي عدم مي فرستادند و چپ و ليبرال - محذوفان فردا- بي خبر از فردا، با سكوت يا همراهي خود بر اين آتش كينه و خشم، سوخت مي ريختند.غافل از اينكه خود چند وقتي ديگر براي گرمي تنور انقلاب بايد هيزم اين آتش باشند و اين خاصيت انقلاب و خشم است كه حذف کننده روزي محذوف است و زندانبان،زنداني.پس دوران چند صدايي به سر مي آيد.و اگر چپ  و ليبرال باهم اختلاف ريشه اي دارند،اين بار راست مسلمان بازاري و چپ مسلمان دولتي نه در اصل كه در فرعيات منتقد يكديگرند و پاي جنگ و حمله خارجي هم كه وسط باشد چه بهتر!اختلافات تا اطلاع ثانوي به پايان جنگ موكول مي شود.سرنوشت اصلاح طلب حكومتي هم غير قابل پيش بيني نيست.امروز اصلاح طلب هيزم آتش ايدئولوژي و انقلاب و شور است.كه بايد تا هميشه گرم و پرشرر بماند.پس حذف مي شود تا مبادا در اين دايره تنگ خودي ها،غير خودي وارد شودوتا صدا،دو،نشود.

اين همه حرف اما،مانع از دفاع از حق اصلاح طلب و ديگر حذف شدگان نيست.همانطور كه چپ و ليبرال حق داشتند بمانند و كه با اشتباهات فراوانشان بهانه دست محافظه كاردادند و نماندند،اصلاح طلب هم بايد بماند.همانطور كه اگر محافظه كار هم به ناحق حذف شود بايد از آن حمايت كرد.اين حق همه كساني است كه-درست يا غلط- حرفی برای گفتن دارند.فقط بايد محذوفان -چپ.ليبرال.اصلاح طلب-يادشان باشد كه اين قضاياي حذف و طرد، كار چرخش روزگار است!و با كمي به عقب برگشتن خواهند فهميد كه مسئله از كجا آب مي خورد و اتفاق خودش نمي افتد! 

 

 + بازهم این بازی "تحریم" و "شرکت در انتخابات" شروع شده است.هرکدام را هم تجربه کرده ایم و یکی از یکی بدتر!  من دیگر نمی دانم باید رای داد یا تحریم کرد.من نمی دانم.

 

 

خواندنی:پیش از آنکه نوروز بیاید...امیر حسین اعتمادی

+ نوشته شده توسط فرهاد شکیبا
شنبه بیست و دوم دی 1386
به آزادی.مثل خل ها.

اصلا فكر كن مريضم.فكر كن رو به قبله درازم كرده اند.فكر كن دارم مي ميرم.دست از سرم بردار.ترا به خدا دست از سرم بردار.بگذار در اين گنداب خودم بمانم و ياد تو نباشد.اين روزها كه همه تكرار است وياس،اميدم نباش.من لياقتش را ندارم تا دست من شرافت تو را  بنويسد.تويي كه سراسر اميدي و عشق و مني كه كوچكتر از اين حرفهايم.مرا چه به اين كارها.مرا چه به فكر آزادي و صندوقهاي پر از ستاره.مرا چه به خونهای پررنگ و بیرنگ و بغض های مادر و صفیر تازیانه.مرا چه به اين فكرها.مني كه مثلا فرهاد شكيبا هستم و مثلا يك چيزهايي را مي خوانم و مي بينم.و تويي كه نامت سراسر كلام است.ترا به خدا تمامش كن.من نه لياقتش را دارم و نه استعدادش را كه ميان اين همه پرنده و برنده  دست مرا  هم گرفتي تا با هم بپريم و ببازیم.اصلا اگر خودم نخواهم چه؟اگر ناراضي باشم نمي شود؟اگر بخواهم در اين همه مانند همه بازنده ها باشم.آخر، لعنتي ،اميدم،عشقم،چرا من؟خودت كه بهتر مي دانستي پايين تر از بقيه بودم و هستم.چرا ميان آن همه آدم، من.اصلا نمي خواهمت ديگر.ديگر خوابت را نمي بينم و با تو نمي گذرانم و روحم را نپاشيده اي.اصلا دیگر آرزویم نیستی.مي خواهم براي خودم باشم ديگر.از دست اين بغض هميشگي مان خسته شده ام.بايد ديگر مال خودم باشم. و باز اگر تو بگذاري.اگر وقتي خنده مي آيد ياد تو و دردهايت نخشكاندش.اصلا چه فرقي ديگر مي كند؟به من چه كه بايد جان بكنم تا بپرم.بال و پرم را خودت مي داني كه چه شده است.به خدا من شرافتش را ندارم تا اسمم پرنده باشد.مگر مانند مردم بودن جرم است؟قرمساقی است مگر؟اصلا می خواهم باشم.اسمش را هم هرچه می خواهی بگذار. آخر لا مسب امروز دو شب است که نخوابیده ام.چشم که می بندم همه چیز قاطی می شود.صندوق می آید ودرش که باز می شود همه نامها اسم توست.اسم تو که اگر نباشی باید که از دنیا گریخت.اسم تو که انگار فقط یقه بعضی را می گیرد و به بعضی کاری ندارد...

می بینی چه کرده ای ام.عین خل ها  دارم برایت می نویسم.خوابم می آید ولی نمی آید.خانه سرد است و  من سردتر.دلم هوای پدر را کرده.هوای خاکش را بعد از دو سال.

 

 

 

+همیشه به کسانی که از آزادی و برای آزادی می نوشتند خنده ام می گرفت.می گفتم نوشتن از آزادی هم مگر کار است.ولی حالا انگار می فهمم.گاهی آنقدر چیزی را ازت می گیرند که باید هوار بزنی و از نبودش بغض کنی.باید از اول نوشت تا فراموش نشود اصلا چرا اینجاییم .

 

+چند روز شده است هر کدام اشک مادرانشان و بغض پدران؟

پاکزاد، آکو کردنسب، ابوالفضل جهاندار، ابوالفضل عابدینی‌نصر، ابراهیم معینی، ابراهیم نوروزی گوهری، احمد قصابان، احسان منصوری، اجلال قوامی، اسماعیل شادی، اشکان رضوی، افشین بایمانی، امیر آقایی، امیر علیزاده، امیر مهرزاد، امیرحشمت ساران، امیرعباس بنایی کاظمی، امید احمدزاده، انوشه آزادفر، ایلناز جمشیدی، ایلقار مرندلی، ایلیاز یکانلی، بهرام شجاعی، بهرام راسخی‌فر، بهرنگ زندی، بهروز جاویدتهرانی، بهروز صفری، بهروز کریمی‌زاده، پارسا کرمانجیان، پرویز ستاری، پیمان پیران، جلوه جواهری، جلیل غنی‌لو، جواد علیخانی، جواد علی‌زاده، حامد محمدی، حبیب مهری، حبیب‌الله لطیفی، حسن معارفی، حسین غلامی، حشمت‌الله طبرزدی، حمدالله نامجو، خبات یوسفی، خلیل شالچی، رضا پاشایی، رضا متین‌پور، رضا ولی‌زاده، روزبه صف‌شکن، روزبهان امیری، روناک صفارزاده، ریسان سواری، سارا خادمی، سپیده پورآقایی، سحر یزدانی‌پور، سروش هاشم‌پور، سعید آقام‌علی، سعید حبیبی، سعید درخشندی، سعید شاه‌قلعه‌یی، سعید ماسوری، سعید متین‌پور، سهراب کریمی، شاهو کولیایی، شوان مریخی، شیرزاد حاجیلو، صالح کامرانی، صباح نصری، ضامن باوی، طاهر تمیمی، طیب ابراهیم‌زاده، عباس خرسندی، عباس لسانی، عبدالله عباسی جوان، عبدالرضا هلیچی، عدنان حسن‌پور، علی حاج‌محمدی، علی حیدریان، علی سالم، علی صارمی، علی کلایی، علی فرحبخش، علیرضا حیدری، علیرضا عسگری، عماد باوی، عمادالدین باقی، عوده عفراوی، غلامحسین کلبی، فاطمه عبدالله‌وند، فردین مرادی، فرزاد کمانگر، فرشاد دوستی‌پور، فرشید فرهادی آهنگران، فرهاد وکیلی، فریدون نیکوفرد، فواد کریمی‌نیا، قاسم سیدین‌زاده، قاسم شیرزادیان، کاظمینی بروجردی، کیوان امیری، لقمان مهری، لیلا حیدری، مجید اشرف‌نژاد، مجید توکلی، محسن باوی، محسن حسین‌زاده، محسن حکیمی، محسن غمین، محمد نصرتی، محمد نیکبخت، محمدرضا صادقی، محمدسعید کهنه‌پوش، محمدصالح ایومن، محمدعلی حیدری، محمدعلی منصوری، (به نقل از وبلاگ حواری خورشید)

+ نوشته شده توسط فرهاد شکیبا
شنبه دهم آذر 1386

اول:شب.

هر كاري مي كني نمي شود.لا مسب اگر بخواهد مي آيد و آنوقت است كه ديگر نمي نواني جلويش را بگيري.مي شكند و تو  به هق هق مي افتي.آرام تا كسي متوجه نشود.خواهر و مادرت ندانند بهتر است. خالي نمي شوي.گذشته آن زمان كه وقتي بغض امانت را بريده و شيشه نازك دلت را تلنگري لازم است تا بيرون بريزي.اين لحظه ها اشك كه مي آيد جايش كينه و درد مي نشيند و اين را هم درمان شكستن است.و آنوقت است كه اگر شكستن سياهي و ظلم را نتواني و يا اصلا ويراني را باور نداشته باشي،مي شكني و ويران مي شوي.خيلي سخت است كه دهان برادرت را خرد كنند و تو به بخشيدن و مهر فكر كني.

 

دوم:وقتي باران زياد مي آيد.

خبرنامه اميركبير بدخبر شده است اين روزها.هر طرفش را نگاه مي كنم خبر از اخراج و مشت و خون و فحش است.برادرانم كاش سقوط نكنند.به خوش خيالي خودم خنده ام مي گيرد كه به فكر جامعه اي دموكراتيك بر اساس حقوق انسان و عشق هستم وقتي بازجو، قانون نصفه و نيمه خودشان را هم قبول ندارد و به قوه قضاييه خود مي خندد و درد دانشجو را مي بيند و به آنجايش هم بر نمي خورد.مي خندم و گريه ام مي گيرد وقتي رنج نامه مجيد توكلي را به سران حكومت مي خوانم.اين كه مهم نيست و فراموش مي شود عادي است.ولي مگر تاريخ هم فراموش خواهد كرد كه چه كساني به دستور چه كساني چه كساني را شكستند و عقده هاي دوران كودكي خود را بر آنان خالي كردند؟

حالم خنده دارتر از آن نيست كه نتوانم گريه كنم.

 

سوم:براي صدايت.روز روشن.

":چه فايده اي دارد وقتي بي تاثير باشي.خودت هم خوب مي داني كه به اين حرفها نيست.دلشان كه بخواهد مي گيرند ومي زنند و خرد مي كنند.كه درمان شكستگي جسم استراحت است و اما شكستگي جان را چه مي توان كرد؟وقتي روحت را به لجن مي كشند چه بايد بكني؟كاش فقط ضربه باشد و مشت.وقتي فحش باشد و تحقير،بيشتر له مي شوي.و وقتي مي بيني كه به هيچ جرمي،مگر به گناه صدا و به جرم گفتن،مچاله مي شوي و كاري هم نمي تواني بكني،مجبوري سقوط نكني و باشي."حال شنيدن حرفهايش را ندارم.سرم درد گرفته است.مي خواهم خطش بزنم كه باز شروع مي كند.":راستي آقاي طرفدار دموكراسي و انسانيت!آخرين باري كه كسي سرت را به ديوار كوبيده و دهانت را خوني كرده به ياد داري؟مي داني لحظه اي كه سرفه،سينه ات را مي خراشد و بايد دم به دم خون سينه ات را با خلط بيرون بريزي بايد به چه فكر كني؟". خط خطي اش مي كنم و باز انگار چيزي در من مي شكند.

 

چهارم:سه و بيست و چند دقيقه؟

تعادلت را از دست داده اي.تازگي ها پيشاني ات بيخود تير مي كشد و هرچه قرص و دوا و زهرمار كوفت مي كني بهتر نمي شود.حواست بازيگوش شده است...مصدق به فشار از پايين معتقد نبود...اين كجا بود؟حرف مفت است.تمام قدرت مصدق مگر مردم نبودند؟پس شاه بود يا سيا؟...حالت از هرچه فشار از پايين است به هم مي خورد.فكر مي كني كه اصلا كدام پايين؟پايين ديگر بدبخت تر از آن است كه به جايي فشار بياورد.فكري هم جز گرفتاري هايش ندارد كه دختر را چگونه شوهر بدهد و شهريه دانشگاهش دير نشود.نمي داند و يا ديگر برايش مهم نيست كه كساني در چه دخمه هايي زير مشت و لگد هستند تا غلط كنند و گه بخورند كه ديگر حرف نزنند.كه سرشان به جسم سخت مي خورد و يا جسم سخت به سرشان.وقتي كه سير كردن شكم،جان كندن شبانه روزي مي خواهد كسي حوصله دردسر ندارد.آنهم نه براي شكم .كه براي آزادي.ولي آيا شرافت،"پاييني" را كه بهانه دارد و گرفتار است را تبرِيه مي كند؟

 

آخر:انگار شب.

حالت گهي دارم.سرم داغ است.از جايي صدا مي آيد.من و ما كم شده ايم.

 

 

+

 دانشجو امسال زیبا بود و این چپ و راست نداشت.هنوز هم زنده اند کسانی که در اوج خفقان فریاد آزادی سر می دهد و خانه دیکتاتور را می لرزاند.و تمام سرکوب ها نشان می دهد که کسانی که فعالیت دانشجویی را بی اثر می داننددر اشتباه محض هستند.امسال همه چیز خوب است.هواداری لیبرالها و چپ ها از هم از همه بهتر است.دست به خشونت کور نبردن چپها خوب است.دموکرات بودن خوب است.نبود احزاب اخته اصلاح طلب میان لیبرالها خوب است.پختگی و شعور خوب است و همچنان خواب بودن عامه مردم است که خواب در چشمان تر می شکند.

 

 

+ نوشته شده توسط فرهاد شکیبا
دوشنبه بیست و یکم آبان 1386
"درباره کوروشی که کبیر بود و ما" یا "کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده خود را؟"

زمستانم و می دانم چرا.می دانم چه مرگم است.اما چه ميشود كرد روزها مي‌گذرند و من فرو مي روم و " ما " هم دست كمي از " من " ندارد. هيچ نقطه اي روشني در اين " ما "  ي دسته جمعي نيست. هر چه هست ناآگاهي و جهالت است كه وقتي با فقر و اجاره خانه و شهريه دانشگاه و  هم بياميزد ميشود اين كه الان " ماييم ".   كم هم كه مي آوريم يك جوري پای كوروش كبير و ايران و وطن و خاك مقدس را به وسط مي كشيم. ولي چه تقدسي ؟ افتخار ما به كجاست ؟ اين كه به طور اتفاقي در جايي به نام ايران زاده شده ايم افتخار دارد و يا اينكه هزاران سال است كه چماق بالاي سرمان بوده است تا بگويد كه چه كنيم يا نكنيم ؟ راستي مگر خاك ايران با خاك چاد و بوركينافاسو وجزایر سلیمان چه فرقي دارد ؟ چرا بايد به ايراني بودن خود افتخار كنيم كه اگر الان در هر كشور ديگري بوديم خاك آنجا را مقدس تر مي‌دانستيم و به آن مي باليديم . يا مثلاً همين كوروش كبير خودمان. به خدا حرف زدن از كوروش عين فاجعه است. يعني بعد از دو هزار سال هنوز هم بايد به كوروش افتخار كنيم كه چه ها كرد  نكرد.او بزرگ بود و هست و آبروی ماست.اما اين همه سال يعني هيچ نقطه قوت ديگري نداشتيم که هنوز هم کاستی هایمان را مدد کوروش است و حقوق بشرش واقعاً هم نداشته ايم و اين اصلاً باليدن و غرور ندارد. که اگر هم مصدقي و امير كبيري بوده با دست و نافهمیدن های خودمان چالش کرده ایم تا مبادا شاهنشاه برنجد و خدا غضب کند !!! عين بيچارگي است كه دو هزار سال بعد از كوروش توي سرمان زده اند و مگر نه اينكه ظلم را مظلوم مي سازد و استعمار را مستعمره ؟ كجاي اين در بند بودن باستاني افتخار دارد ؟ كجاي اين جهالت تاريخي را بايد در بوق كنيم ؟ كه هنوز هم  ادامه دارد  اين ناآگاهي ارثي مان . اينكه ميليونها ايراني به نفت بر روي سفره و پنجاه هزار تومان پول مفت نفت راي بدهند كه برايشان رفاه و سعادت بياورد مگر سياهي نيست ؟

و اين همان ناآگاهي اجدادي مان است كه هنوز هم يقه مان را ول نمي كند و ماهم دستپخت خودمان را طي هزاران سال رها كرده ايم و به دوران ما قبل تاريخ افتخار مي كنيم .گاهي هم از ظلم مي ناليم كه درو ديوار شهر پر ز خون است و مردم در بند . بي خبر از اينكه اين خون نيست در شهر. كه خون رنگ فرياد است و اين اما جهالت و ناآگاهي است و به رنگ وز وز كه نديم روز و شب ماست و سياه. و نمي دانم چه بايد كرد اين يكي را دیگر.

  +چند روز پیش پیامکی!باین محتوی از یکی از دوستان جدیدم رسید:«سلام رفیق!تبریک میگم!رفیق چاوزتون داره تبدیل به یک کمونیست واقعی میشه.حال کردم"رفیق"» و چند دقیقه بعد:«چاوز هم گه زد که رفیق!چهره واقعی این چپها داره رو میشه تا چشمت کور بشه "رفیق".تو هم از گیر دادن به قوچانی توبه کن و کمی هم خجالت بکش "رفیق".»خدا را شکر کردم که این یارو تازه با من آشنا شده بود واگرنه اجدادم را به هم پیوند میداد اگر خودی تر بود!ولی بهتر است این دوست جدید بداند که جدال راست و چپ در ایران امروز عادلانه نیست.یکی دست بسته است و دیگری رینگ را روی سرش گذاشته است.اینجاست که اگر چپ ناحق هم باشد باید راست انصاف داشته باشد که شهروند ندارد.لذت می برد از ناکار کردن حریف دربند.و این آیا  از اصول دموکراسی و آزادی است؟هر چند که بازهم هوار می زنم که شهروند لیبرال نیست.

+ نوشته شده توسط فرهاد شکیبا
یکشنبه بیست و نهم مهر 1386
چند نکته پراکنده درباره نقد هژیر پلاسچی بر محمد قوچانی

نقدهاي چپ و راست به هم موضوع تازه اي نيست و همين مسبوق به سابقه بودن است كه تازگي تا حدودي از كليشه بودن نقدها كاسته است . كه اگر تا چند وقت پيش ليبراليسم نزد چپ ها فحش بود و بحث در مورد آن بيهوده و سوسياليسم را هم بزرگان ليبرال تمام شده  مي دانستند و فرياد پايان تاريخ سر مي دادند ، اينك اما ابطال فراگير شدن ليبرال دموكراسي و نقدهاي اساسي چپها و راست ها ، توأمان به آن و نيز سر بلند كردن سوسياليستي كه دموكراتيك است و همپاي راستها به سابقه اجراي آن مي‌تازد و نقد مي‌كند ، دنياي جديدي را نويد مي‌دهد ( هر چند همين حرفها هم ديگر كليشه شده است!! )

هژير پلاسچس يك سوسياليست دموكرات است كه در " درك حضور ديگري"  به نقد نوشته محمد قوچاني در " شهروند " پرداخته است و همانطور كه سعيد قاسمي نژاد در اعتماد مي‌نويسد كه نقد بايد كوبنده و ويرانگر باشد . ، ليبراليسم محمد قوچاني را مي‌كوبد و به ويراني مي گيرد.

اول:« اين خوشحالي از آن رو است كه شهروند امروز سخنگوي بخشي از ليبرالهاي ايراني است كه صاف در چشم جامعه نگاه مي كنند و مي گويند ليبرالند . آنها مانند همتايان راست گرايشان در جبهه مشاركت و سازمان مجاهدين انقلاب نيستند كه سعي كنند ليبرال بودن خود را پنهان كنند ، از ليبرال بودن خود شرمنده نيستند »

مشاركت و مجاهدين انقلاب كه به بحث نیازی ندارند...

 اما آيا محمد قوچاني يك ليبرال است ؟ از نظر من قوچاني  و گردانندگان شهروند محافظه كاران مدرني هستند_ محافظه کار نه در معنای وطنی آن_ كه به شدت براي باقي ماندن شرايط موجود و اصلاح لاك پشت وار آن تلاش مي كنند و همانطور که نوشته ها و گفتارهاي قوچانی نشان مي دهد بيش از آنكه پاسدار و مروج اصول ليبراليسم باشد دل در گرو سنت دارد. او كسي است كه آزادي را به جاي آنكه از ليبراليسم و مفاد جهاني حقوق بشر بپذيرد ، در فقه اسلامي جستجو مي‌كند و روح القوانين را بر جامعه باز ترجيح مي دهد و شكست اصلاح طلبان ايراني را ناشي از دوري از خط امام مي داند و همواره مدافع حكومت ديني بوده است .پس چنین تفکری چگونه می تواند یک لیبرال باشد؟اما اينجاست كه هژير پلاسچي جامه رقابت بر تن قوچاني مي پوشاند و طوري از ليراليسم قوچاني و مشاركت و مجاهدين انقلاب صحبت مي كند كه گويا ليرالهايي ناب پيدا كرده كه تئوريسن هاي  ليرال هستند . در حاليكه در بهترین حالت حالت قوچاني يك ژورناليست است كه نان با قلم خویش می خورد.هژير پلاسچي اما به سنت همه دوستان چپ آيين تمامي كساني را كه چپ نيستند ليبرال  مي پندارد و به نقدشان مي پردازد و حكم مي داند كه " فرا دستان و بهره كشان اينك تريبون رسمي خود را دارند " از نظر او ليبرال ، محافظه كار ، سرمايه دار ، فرا دست و بهره كش به علت چپ نبودن ، همه يكي هستند و وظيفه چپ نقد بر همه اينهاست و ادامه مي‌دهد :" آنها در دوره ی هشت ساله یی که بر مرکب قدرت سوار بودند نشان دادند چقدر می توانند از حرکت های اعتراضی خودجوش سواستفاده کنند و «از بالا» بساط چانه زنی بگسترند."از نظر هژير( اینقدر به قلمش ارادت دارم که این جرئت را به خود می دهم که با نام کوچک خطابش کنم)، خاتمي و دولتش ليبرال بوده اند يعني همان حرفي را كه ليبرال هاي واقعي هشت سال فرياد زده اند كه " خاتمي به ليبراليسم بي اعتنا بود " ، اینبار و به عكس از يك سوسياليست شنيده مي شود .

دوم:پلاسچی مي‌نويسد :" لیبرال ها که دخیل بسته بودند اگر چپ دوباره ظهور کرد لااقل سوسیال دموکرات باشد، لااقل نخواهد که بساط بهره کشی را یک باره برچیند، لااقل آنقدر عقیم شده باشد که مبارزه ی طبقاتی را به مسلخ سازش طبقاتی بکشاند، اینک می بینند چپی ظهور کرده که رادیکال و انقلابی است. چپی که دخالت گر است و در سر سودای جهان دیگری و جهان بهتری دارد. آنها به خوبی البته می دانند این چپ هنوز نوپاست. می دانند این چپ هنوز توان آن را ندارد که مبارزه ی فرودستان را جهت دهد."اما سئوال اينجاست كه اين چپ نوپاست چه زماني جان مي گيرد كه مبارزه فرو دستان را جهت دهد ؟ تا چه مدت بايد انتظار جان گرفتن چپ را كشيد كه سر در سوداي جهان ديگري دارد و تا چه مدت بايد انتظار پا گرفتن اين چپ كه راديكال و انقلابي و البته دموكرات و رهايي طلب است ، روشهاي ليبرالي را تضعيف كرد و در راستای اهداف امپریالیستی دانست ؟ تا كي بايد منتظر ماند كه اين " تضاد طبقاتي كه در واقع بر يك نمودار حركت مي كند " سقوط كند تا به واسطه آن چپ راديكال جان بگيرد و " همه رشته هاي ليبراليسم را پنبه كنده "؟ و برايمان رهايي و عدالت بياورد ؟ تا چند روز و ماه و سال؟ سوم:هژير پلاسچي خوب دست قوچاني را خوانده است .او به درستی می فهمد آنجا كه تقريباً در تمامي شماره هاي شهروند و به هر بهانه نقبي به چپ زده شده است بي دليل نيست و اين را قوچاني و شهروندنشينان هم خوب مي دانند . از اين رو قوچاني اين بار به اصطلاح تمسخر آميز سوسول سوسياليست را رو مي‌كند. سوسول سوسياليستهايي كه از تمامي گروه هاي ديگر براي محافظه كاران مدرن و غیر مدرن  بیشر  خطر دارند كه در عين راديكال بودن دموكرات هستند و در عين دموكرات بودن ناسازگار. اما باز هژير پلاسچي اتهامات را روانه ليبرالها مي‌كند:" آنها سعی می کنند دستگاه های سرکوب را به سوی چپ هی کنند. بنابر این کدهای امنیتی می دهند، قلب واقعیت می کنند، دروغ می گویند، آسمان و ریسمان را به هم می بافند تا به کاربه دستان سرکوب ثابت کنند برخورد با چپ ها را باید در اولویت بگذارند. آنها حتا سعی می کنند حضور جدی چپ در مبارزات کارگران یدی و فکری، مبارزات زنان و مبارزه برای حقوق کودکان را ندیده بگیرند و چنین جلوه دهند که تنها دانشگاه ها است که عرصه ی حضور دوباره ی چپ شده است."   اما اين نوشته ها چه مقدار از انصاف بهره برده است ؟ آيا به واقع ليبرالها دستگاههاي سركوب را به سمت چپ هي مي كنند ؟ و يا اينكه به فشارهاي روز افزون بر ليبرالها ، معترض و خشمگین؟  آيا به راستي " برادران ليبرال " در انتظار شيار گورهاي بي نشان براي چپ ها هستند ؟ راستي هژير پلاسچي در ليست بالا بلند سیاه ليبرالي اش جز كساني مثل قوچاني و عطريانفر و برادران هاشمي و خاتمي و آرمين و حجاريان كساني ديگر را هم دارد ؟ آيا زيد آبادي و رحماني و باقي مومني و بابك احمدي ودیهیمی.هم در ليست سياه پلاسچي وجود دارند تا دست در دست سرمايه داراي و محافظه كاران براي چپها گور کن باشند ؟

چهارم:در باره نوشته هژير پلاسچي كه در مورد سخنان از نظر او " مزخرف و بي مفهوم " دكتر طيبيان است ، نيز سخن فراوان است. هژير بعد از چندي آموزش دستور زبان و آداب نوشتن – كه الحق هم استادش است – سري به تاريخ مي زند او از سوهارتو و پينوشه و زاهدی مي نويسد و اينكه چرا قوچاني و " دوستان ليبرالش اساساً علاقه اي به خواندن تاريخ ندارند ". اما مسئله تاريخ نيست . مسئله همان نوشتن تاريخ است كه منجر به خواندن تاريخ مي شود .مسلم است كه قوچاني تاريخ مي خواند همانطور كه پلاسچي مي‌خواند . اما اين خواندن و آن خواندن زمين تا آسمان تفاوت دارد . اتفاقي واحد مي تواند با توجه به نوع خواندن و تعصب به نسبت عقايد ، چند گونه تفسير و خوانده شود. اما مسئله ما تاريخ نيست .مسأله جوج بوش و چاوز و احمدي نژاد و كاسترو هستند كه هنوز متاسفانه به تاريخ نپيوسته اند !! و همه شان هم مدعي آزادي خواهي و قانونمندي و عدالت گستري هستند . پنجم:اما سر انجام پلاسچي ، جان كلام قوچاني را رو مي كند . آنجا كه قوچاني مي‌نويسد" اما التقاط جدید تنها حرکتی سیاسی است که برای سرکوب کردن حریف بستری را برای حریفان اصلی خود مهیا می کند که بازنده اصلی در نهایت خود او خواهد بود. نفوذ اندیشه های کمونیستی از نوع استالینی در دانشگاه های ایران خطری نیست که صادق ترین اصول گرایان و سنت گرایان از آن نگران نباشند و این خطر واقعا وجود دارد.هژير كلمات " حريف اصلي " استاليني " و " خطر " را در نوشته قوچاني پر رنگ كرده است . تا چيزي به ما بفهماند و آن اينكه قوچاني به علت ترس از نابودي " ثروتهاي كلان كه آب زير پوست او و يارانش دوانده " و "اسپانسر هاي تسبيح طلايي و توانايي چاپ جمله اي تمام رنگي با كاغذ اعلاء" عمداً نيروهاي چپ  دموكرات و دانشگاه را از نوع استاليني معرفي كرد و به نوعي حكومت را براي سركوب آنها توصيه مي‌كند. باز اما جاي سئوال است. آيا به واقع جريان نوظهور چپ ، جرياني استاليني و غيردموكراتيك است ؟ و يا ترس ليبراليسها از آنچه كه پلاسچي مي گويد ، منجر به استاليني شدن اين حركت مي‌شود؟ فرضاً اگر چپ نو ، استاليني است ، اين بار نه وظيفه چپ دموكرات، كه وظيفه ليبرال دموكراتهاي وطني و كساني كه فرياد دموكراسي سر مي دهند در برابر آن چيست ؟ و اگر نیست وظیفه لیبرالها در مقابل محمد قوچانی چیست؟سکوت؟

 

 

+متن کامل نوشته هژیر پلاسچی را اینجا بخوانید.

+امروز نمی دانم چندمین روز از بازداشت برادران دربندم است.بعضی ها هم نمی دانند که چرا آنها را گرفته اند.بعضی آنها را نمی شناسند.بعضی هم می دانند و تخمشان هم نمی آید.این بعضی های آخر زیاد هستند.که کاش مانند بعضی های قبلی بودند لااقل.

 

 

 

+ نوشته شده توسط فرهاد شکیبا
شنبه هفتم مهر 1386
"احمدی نژاد،از پلی تکنیک تا کلمبیا" یا "درباره توهین به آقای احمدی نژاد"

وقتی خبر دعوت رسمی دانشگاه کلمبیا از آقای احمدی نژاد علنی می شود،محافظه کاران ایرانی دستگاه تبلیغاتی خود را _ در خبرگزاری ها،مطبوعات و صدا و سیما_ فعال تر می کنند و در حالیکه نارضایتی عمومی از دولت نهم در حال افزایش است،این دعوت را پیروزی بزرگی برای حکومت و مهمتر از آن شخص رئیس جمهور ومهرورزی و عدالت گستری و معنویت گرایی ایشان_ به شدت_ تبلیغ می کنند.سپس آقای احمدی نژاد با اعتماد به نفس بیشتری برای کسب محبوبیت و شهرت،رهسپار آمریکا می شود.لازم به تذکر است که به نظر می رسد رئیس دولت نهم علاقه عجیبی به " همه را انگشت به دهان نگه داشتن" و شهرت و بزرگی دارد.که البته این خصوصیت ایشان بی ربط به محبوبیت بین المللی آقای خاتمی و مورد توجه قرارگرفتن  ایشان در مجامع روشنفکرانه نیست.به هر حال روز موعود فرا می رسد و آقای رئیس جمهور پا در دانشگاهی می گذارد که خاطره دانشگاه امیرکبیر را به نحوی دیگر در ذهنش زنده می کند.که اگر در امیرکبیر ابتدا ژست آزادیخواهانه می گیرد و سپس با بهانه ای دست ساز به سرکوب می پردازد،در آنجا قدرتی جز تفکر و بیانش نخواهد داشت.دانشگاهی که ریاست آن از چند روز قبل به جهت دعوت از کسی که هولوکاست را نفی کرده است و در حال دستیابی به سلاح اتمی است،مورد انتقاد قرار می گیرد.و البته انتقادی هم که اینبار علاوه بر جمهوریخواهان آمریکایی،اعتراض دموکراتها و یهودیان و انجمنهای ضد جنگ و ایرانیان مقیم آمریکا را هم به همراه دارد.قبل از سخنرانی آقای احمدی نژاد اما،مهمترین اتفاق رخ می دهد.رئیس دانشگاه کلمبیا آقای رئیس جمهور را "دیکتاتوری کوچک و ستمگر" و "فردی فاقد شجاعت روشنفکرانه" خطاب می کند.تا انجا که سخنان تکراری رئیس جمهور هم نمی تواند از تلخی این شرنگ بکاهد.که این را از تبلیغات گسترده حکومتی در حمایت و تشکر!از سخنان اساسی و دندان شکن!آقای رئیس جمهور می نوان فهمید.زیرا تاریخ به ما یاد داده است هر شکستی را می توان با تبلیغات گسترده نزد افکار عمومی به پیروزی تفسیر کرد.

اما سوال اینجاست که آیا توهین به آقای احمدی نژاد به مثابه توهین به مردم ایران است و یا خیر؟

 

1_ به طور قطع دموکراسی نه پدیده ای ایدآلیستی است و نه به دنبال به پا کردن آرمانشهر.دموکراسی هم مانند دیگر ساخته های ذهن بشر دارای خصوصیاتی است که اغلب سازنده،انسانی و مفید است.یکی از این ویژگی ها می تواند این باشد که در هر حکومتی دموکراتیک هیچگاه دولت برخاسته از "همه مردم" نخواهد بود.و همواره اقلیتی خواهد بود که البته در ایران امروز گویا جای اقلیت و اکثریت عوض شده است و "کم" بر "بیش" حکم می راند و ادعای "بیشی" می کند.پس در دموکراتیک ترین حکومتها هم دولت،همه مردم را نمایندگی نمی کند چه رسد به حاکمان ایران که اگر هم انتخاب شده باشند،انتخابات غیردموکراتیک و آلوده بوده است و نردبانی برای بالا آوردن اقلیت.

2_ در هر انتخاباتی مردم کسانی را برمی گزینند که تصور می کنند تفکر و اعمالشان نیکوتر و در جهت منافع جمعی و یا فردی خودشان است.در این حالت انتخاب شونده به راحتی می تواند با پوشاندن اعتقادات نامناسبش،به فریب مردم دست بزند و پیروز انتخابات باشد.پس نمی توان به صورت کامل به مردم به دلیل روی کارآوردن افرادی ناصالح وسایل جنگ و خشونت و نابرابری را فراهم کرده اند، پرخاش کرد.به عنوان مثال رای دو دوره مردم آمریکا به آقای بوش نه رای به جنگ بود و نه خشونت.بلکه درخواستی بود برای امنیت بیشتر.

3_ نکته بعدی باز هم ناشی از فقدان دموکراسی است.به این معنا که وقتی آقای احمدی نژاد مشغول سخنرانی در دانشگاه کلمبیا است قبل از اینکه نماینده مردم ایران  باشد نماینده هیئت حاکمه ایران است و قبل از اینکه پرزیدنت احمدی نژاد حرف بزند از برادر مسلمان،محمود احمدی نژاد سخن می شنویم.در این هنگام هر توهینی می تواند بیشتر متوجه شخص ایشان باشد تا مردم ایران.و این گزاره در کشورهای دموکراتیک _ البته با غلضت کمتر _ هم قابل بسط است.

 

خلاصه اینکه به عقیده من هر توهینی به هر نماینده کشوری _ خواه دموکراتیک یا توتالیتر_ نه تنها توهین به همه مردم آن کشورها نیست بلکه به دلایل گفته شده _ ناسالم بودن انتخابها،پنهان سازی حقیقت و تحمیل خواسته های حاکمیت به نماینده _ حتی توهین به رای دهندگان به آن فرد هم نخواهد بود.و مهم آنجاست که در تمامی نظراتی که اتفاق دانشگاه کلمبیا را توهین به مردم ایران تبلیغ می کنند،نوعی سوء نیت ناشی از دیدگاه های ایدیولوژیک،غیردموکراتیک،پوپولیستی و غیر سالم وجود دارد که سعی دارد با تبلیغات گسترده این ایده را که به مردم ایران توهین شده در افکار فرو ببرد تا در زمان موعود به کار بیاید.پس فارغ از مثبت و یا منفی بودن جواب سوال"آیا توهین به آقای احمدی نژاد توهین به مردم ایران بود؟"،باید به نقد این سوال پرداخت زیرا در حالیکه به شدت سوالی بی ربط،نادرست،سطحی و احساساتی است، اغراض زیادی را هم در بر می گیرد.

 

+روز چهارشنبه گذشته روزنامه اعتماد یادداشتی از آقای عطا مهاجرانی چاپ کرد.این نوشته که در چند سایت دیگر هم منتشر شد به نظر من یک جوری بود!!!اول اینکه سرعت عمل آقای مهاجرانی در حمایت از احمدی نژاد خیلی خوب بود!که حتی گوی سبقت را از احزاب و اشخاص محافظه کار ربود.دوم:به نظر می رسد ایشان در این نوشته قصد دادرد تا توهین را بزرگ جلوه دهد.و وقتی اغلب سایتهای معتبر سخنان رئیس دانشگاه را با اصطلاحاتی نظیر "دیکتاتور کوچک(حقیر) و ستمگر" ترجمه کرده اند،آقای مهاجرانی می نویسد "دیکتاتور کوتوله ستمگر!".ممکن است کوتوله و کوچک در ترجمه مشابه هم باشند ولی "کوتوله"در مردم قطعا بازتاب بدتری خواهد داشت.و سوم اینکه ایشان در قسمتی دیگر از نوشته،توهین به آقای رئیس جمهور را گواهی بر "مظلومیت و حقانیت" احمدی نژاد می پندارد!یعنی آقای مهاجرانی هنوز متوجه نیست که مظلومیت و حقانیت موضوعاتی جدا هستند و هر مظلومی حتما بر حق نیست؟به نظر من خوب می داند!ولی باید از زاویه ای  دیگر به این نوشته نگاه کرد.فشار بر اصلاح طلبان روزبه روز بیشتر می شود و این برای کسانی که سالها _ قبل و بعد از دوم خرداد _ در حاکمیت بوده اند سخت می آید.پس آقای مهاجرانی سیگنالهایی به محافظه کاران  می فرستد با این محتوی:"کوتاه بیایید برادران! ما هنوز هم خودی هستیم!"

 

+ نوشته شده توسط فرهاد شکیبا
شنبه سی و یکم شهریور 1386
"برای کسی که روحم را پوساند" یا "در ستایش تردید"
تو در فكرم بودي . همان موقعي كه داغ مي‌شدم و گر مي گرفتم تا ايمانم را به خيلي چيزها اثبات كنم. همان موقعي كه دموكراسي و انتخابات آزاد و سكولاريزم و برابري و نان را يك صدا فرياد مي زدم و باز گر مي گرفتم و مي سوختم تا به همه بفهمانم تنها راه نجات تحول و دگرگوني است . همان موقع بود كه زير چشمي نگاهت مي كردم و سكوتت مي سوزاندم . دوست داشتم تو هم وارد بازي شوي تا غرورت را بشكنم و با ايمانم كوچكت كنم. دوست داشتم يك بار هم كه شده وقتي جامعه باز و سرمايه را با هم به ميان مي كشيدم تا تصديقي بر حرفهايم باشند. جلو بيايي و حرفي بزني ، بگويي اشتباه مي كني . بگويي مخالفم .بگويي تو نفهمي و همين سكوتت بود كه آتشم مي زد و آنقدر كه سوختم تا بسوزانمت .باز ولي ، سكوت بود. نه حرفي زدي و نه به صورتم نگاهي انداختي . دست دراز كردي و دستم را گرفتي و پرانديم تا وسط روحت و گفتي حالا بازي كن برادر ! برقص! آتش بزن ! همه جا تاريك بود و من گيج آنقدر كه با هر قدم به در و ديوار جانت مي خوردم و دستم را مي گرفتي تا روشن شد و من ديدم سكوتت را كه سراسر حرف بود.

تو وظيفه ات را خوب انجام دادي . ترديد را به روحم پاشيدي و گفتي برو و من بغض كردم. گفتم جر مي زني . فحش دادم و به گريه افتادم .از آزادي پرسيدي . ترسيدم . گفتي برابري . آشنا نبود .گفتي پس چرا دموكراسي ؟ نمي دانستم و آنجا بود كه فهميدم هنوز نمي دانم روح چيزها را . دموكراسي برايم خوب بود چون همه مي‌گفتند خوب است . آزادي را پاس مي داشتم چون به خاطرش انسانها را مي كشتند و نان را شايد چون تا به حال گرسنگي نكشيده بودم و نكشيده ام. همه آنچه را كه سرمايه ام مي دانستم حقيرتر از آن بود كه فكر مي‌كردم گفتي شك كن برادر . گفتي به هيچ چيز ايمان نداشته باشد جز ترديد و گفتي كه اگر ترديد نبود به خداوند هم ايمان نداشتي.

و رفتيم و تو ديگر نبودي . رفتي و روحم را كه مثل چهره اي جذامي پوسانده بودي تنها گذاشتي و نديم شب وروزم ديگر نه ايمان كه ترديد و شك بود و هست . ديگر به هيچ چيز ايمان ندارم . تا براي فهميدنش پوست نيندازم . ايمان ندارم . نه ديگر آزادي و نه نان چون همه را با قطعيت پذيرفته بودم . چون اينها را از لاك وپوپر و ماركوزه و مانند آنها وام گرفته بودم.

* حالا ديگر سبك هستم. بايد دوباره شروع كنم و اين بار نمي خواهم شك نكنم .بايد ترديد داشت. چه مي شود كرد. شايد تو درست مي گفتي . شك ، آغاز راه ايمان است.

+وبلاگ قبلی که اواخر سه نفره بودیم را با پیشنهاد سمیرا ابراهیمی پدید آمد.و بعدا سیاوش هم با ما شد.از همان قهوه اول که در چایخانه با هم خوردیم حدس می زدم این دو نفر خوابی برای هم دیده اند.از نگاهشان و کلامشان چیزهایی مشخص بود.تادو هفته قبل که سیاوش را کیفورتر از همیشه دیدم.کار خودش را کرده بود.بله را از خانواده ابراهیمی گرفته بود و حالا باری ماه عسل و ـ به قول سمیرا ـ  برای فرار از ماه رمضان نمی دانم کجای ایرانند.قصد برگشت به این دنیای مجازی لعنتی را هم دیگر ندارند.و حالا باز من تنها هستم.چقدر ساده دل کنندند و من هرچه دست و پا می زنم بیشتر فرو می روم.

+ نوشته شده توسط فرهاد شکیبا